خرید بک لینک
این روزها تلاش می کنم تا آروم باشم، تا به خودم کمک کنم و چیزهایی خوبی که در تنهایی هست رو ببینم. سعی می کنم پیامی رو که باید از این زندگی و این شرایط به من برسه رو بفهمم...گاهی وقت ها حالم خوب میشه اما بعد در اثر شنیدن برخی اخبار یا دیدار با بعضی افراد، دوباره حالم بد میشه و حس های خوبم رو از دست می دم، اما نمی خوام تسلیم بشم... من یک انسانم و انسان موجود با ارزشیه... من مسئولیتی در این دنیا دارم، درسته که وقتی بمیرم حتی یک برگ هم از درخت نمی افته و هیچ چیز عوض نمیشه، حتی ممکنه کسی هم دلتنگم نباشه اما این اصلا مهم نیست. من فقط می خوام عاشق خودم و خدا و نظام آفرینش بشم.... دوست دارم کاری کنم تا دنیا جای بهتری برای زندگی بشه. شاید خواسته ام غیرمنطقی یا کلیشه ای شده، اما همه ما به هم وصل هستیم و زمانی می تونیم خوشبخت باشیم که تمام کسانی که باهاشون ارتباط داریم خوشبخت باشند.ای کاش بفهمیم که هرچیزی رو که از دنیا می خواهیم رو اول باید خودمون در قلب و ذهنمون بسازیمش. اگه می خواهیم توی بهشت زندگی کنیم باید توی دلمون بهشت به پا کنیم. بهشتی که می تونیم در درونمون داشته باشیم هیچ ربطی به دار و درخت نداره؛ بهشت ما یک جای امن و پر از صلح و صفاست. نیت های خوب و افکار مثبت می تونند درون ما رو به بهشت تبدیل کنند.وقتشه که دست از دروغ، قضاوت، تحقیر و تمسخر دیگران برداریم. خودخواه نباشیم. صلح طلب باشیم... چه خوبه که هر شب قبل از خواب برای تمام ساکنان زمین طلب بخشش کنیم و براشون دعا کنید تا آگاه و مهربون باشند و به تمام آرزوهاشون برسند.اگه دنیامون پر از آشوب و هرج و مرج شده به این دلیله که در درونمون جهنمی به پاست.... درون ما پر از حس های فروخورده زیادی هست که از کودکی روی هم تلنبار شده... بیایی

برچسب: نویسنده: سام شجاعی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1402 ساعت: 20:24

مدتیه که دیگه دخل و خرجم به هم نمی خوره؛ می دونم که این روزها به خاطر تورم و گرانی خیلی ها با این مشکل مواجه هستند اما واقعا خیلی سخته... برای این که بتونم اموراتم رو جفت و جور کنم دنبال کار گشتم اما وقتی سن آدم بالا میره خیلی از فرصت ها رو از دست میده، یک سری از فرصت های کاری هم به خاطر مشکل کمرم و این که نمی تونم زیاد روی صندلی بمونم از دستم رفته... این اواخر تونستم یه کتاب عربی برای تایپ بگیرم و آوردم یک هفته کار کردم اما واقعا و واقعا کارش خیلی سخت تر از چیزی بود که به نظر می رسه!... بالاخره تسلیم شدم و بردم پسش دادم. لامصب کتاب نقاشی بود نه عربی!.. اما خب یه تمرین خوبی برای ارتقای مهارت هام توی وُرد بود.دعا کنید بتونم یه راهی برای پول درآوردن پیدا کنم... این پیج هایی هم که توی اینستا برای تایپ و کارهای توی منزل تبلیغ می کنند رو هم تست کردم، به درد نمیخوره!باید برم دنبال علوم ماورا... شاید اینجوری بتونم زندگی بهتری داشته باشم

برچسب: نویسنده: سام شجاعی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 14:55

خیلی وقت ها دلم می خواد کسی باشه که بشینه پای حرف هام. نه این که کاری بکنه، فقط گوش بده!... شاید این وبلاگ بتونه این درد رو درمان کنه. حتی اگه کسی نخوندش باز هم یه جورهایی انگار حرف هام رو زدم و احساساتم رو آروم کردم.**امان از دست ساختمون های مشترک امروزی یا همون آپارتمان!... هرچند که خونه من در یک ساختمان شخصی سازه چهار طبقه قرار داره!چند وقته که شب ها پسر همسایه که جدیدا دانشجو شده، توی لپ تاپ فیلم تماشا می کنه یا بازی کامپیوتری میکنه، بعضی وقت ها هم پسرعموش یا یکی هم سن و سال خودش میاد پیشش و کلی با هم بگو بخند می کنند. تا اینجای قضیه همه چیز نرماله و مشکلی نیست؛ مشکل از اونجایی شروع میشه که اتاق خواب من کنار پاسیو قرار داره و اتاق خواب این پسره هم بالای اتاق منه... جالبه که پنجره پاسیو در کل تابستون بازه و لپ تاپ هم کنار پنجره است!... و جالب تر این که اینها مثل من نیستند که تا ساعت دوازده برن بخوابند!.... خلاصه این که یه وقت هایی تا ساعت سه و نیم صدای اینها مانع خواب من میشه؛ اما نکته هیجان انگیز ماجرا دیشب بود!... دیشب وقتی اینها به خونه اومدند ساعت تقریبا یک و نیم بود، تا جمع و جور کنند و بخوان بخوابند ساعت شد دو و نیم، تازه این موقع بود که سر و صدای لپ تاپ توی خونه پیچید و من نتونستم بخوابم،... تا این که ساعت چهار و نیم شد.... اینجا بود که بالاخره دل رو زدم به دریا و یک پیامک به همسایه طبقه دوم زدم. نوشتم که: ببخشید این رو میگم ولی لطفا بعد از دوازده شب اگر قصد تماشای فیلم داشتید پنجره پاسیو رو ببندید چون صدا توی پاسیو پخش میشه!... القصه؛ ساعت یک ربع به پنج صدای فیلم قطع شد و تازه خونه آروم شد، اما من بعد خواب شده بودم و داشتم وسط خونه راه می رفتم!... ساعت پنج و نیم ک

برچسب: نویسنده: سام شجاعی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 14:55

صفحه بندی